آرینآرین، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

شاهزاده کوچولوی ما آرین

مهمونی شبانه (4)

چندشب پیش شام مهمون یکی دیگه از این دوستای دوره ایمون بودیم و به یکی دیگه از رستورانها دعوت شدیم و بعداز خوردن شام آرین و مبینا حسابی شیطنت کردن و زیر میزها قایم باشک بازی میکردن و بعد همگی راه افتادیم بسمت سفره خونه هفت خان واونجا هم حسابی بازی و شیطنت کردن و دیگه یکی از تختهای سفره خونه برای این دوتا شده بود بالا و پایین میپریدن و .....راستی یه نفر از دوستای این جمع هم همونشب عقد کرده بود و با خانومش اومده بود.... دنیای دیجیتاله دیگه.... تعجبی نداره.... عروس و دامادهای جدید بعداز عقد میرن پیش دوستاشون...... اینه دیگه.....
1 آذر 1391

مهمونی شبانه (3)

هفته پیش خونه یکی دیگه از دوستامون مهمون بودیم و بعداز صرف میوه همگی به رستوران دعوت شدیم. وآرین هم تا تونست شیطونی کرد و موقع شام مثه یه پسر گل شامش رو خورد و هیچ بهونه ای هم نگرفت. جالب اینجا بود که حالا آرین ساکت بود و صدای خنده و قهقهه های ما فضای رستوران را پر کرده بود.و آخرش خودمون به خودمون گفتیم حالا آرین ساکته و ما شروع کردیم .... بابا یکی بیاد مارو ساکت کنه......هه....هه....هه.... و بعداز شام همگی رفتیم بولینگ بازی کردیم و بدلیل بارش باران نیم ساعت دیر رسیدیم ولی خیلی خیلی خوش گذشت.....
1 آذر 1391

عید غدیر مبارک...

روز مـحـشــر پـرسـيـد ز مـن رب جـلــــــــي گفت تو غـرق گنـاهي؟ گفتمش يـا رب بلي گفت پس آتش نميـگيرد چـرا جـسم و تنـت گفتمش چون حـك نمودم روي قلبم يا علي عيد کمال دين , سالروز اتمام نعمت و هنگامه اعلان وصايت و ولايت امير المومنين عليه السلام بر شيعيان و پيروان ولايت خجسته باد ...
10 آبان 1391

هفتمین سالگرد آشناییمون مبارک...

١٢ آبان هفتمین سالروز آشنایی من و همسرم ....   چه روز قشنگی بود اونروز تو دانشگاه... و اونروز قشنگ چه روزهای قشنگتری را پشت  هم رقم زد.... و حالا...... شدیم یه خانواده سه نفره که هدف اولیه زندگیمون شده عشق داشتن و دوست داشتن همدیگه و خداروشکر که رفتارهای من و همسرم در تربیت پسرمون تاثیر بسزایی داشته و آرین جون هم با ابراز عشق و علاقش به من و باباجونش تونسته زندگیمون را قشنگتر کنه.... دوستتون دارم امیدهای زندگیم ( پسر قشنگم و همسر عزیزم  )  امیدوارم در کنار همدیگه و با لطف خداجون به زندگیمون هفتادمین سالگرد آشنایی را جشن بگیریم.... ...
10 آبان 1391

مهمونی شبانه (1)

پنجشنبه مهمون داشتيم و دوستاي بابايي با خانواده خونمون دعوت بودن. و منم مثه هميشه کارهامو از قبل انجام داده بودم و تا وقتي مهمونها اومدن کنارشون باشم ... حسابي به هممون خوش گذشته بود و مادر يکي از دوستاي بابايي هم بود و برامون يه عالمه آهنگهاي قديمي خوند و کلي هم خنديديم و بعد از مهموني از منزل ما همگي رفتيم جاده چالوس و اونجا هم دور هم بودیم و مادر دوست بابایی باز هم برای هممون خوند و اینبار همه سفره خونه دست میزدن و حرکات موزون انجام میدادند....وآرین هم با سه چرخه ای که صاحب سفره خونه براش کنار گذاشته بازی میکرد و حسابی خودشو سرگرم کرده بود.
29 مهر 1391

سرزمين عجايب

عصرجمعه براي خريد به گلشهر و سبس به گوهردشت رفتيم. و درآخر ساعت نزديک 9 شب بود که تصميم گرفتيم بريم سرزمين عجايب و کلي بازي کرديم البته من و بابايي بيشتر از آرين بازي کرديم و خيلي هم خوش گذشت....  آرین سوار یه ماشینه خیلی بزرگ شده بود و خیلی باهاش حال میکرد و سوار هلیکوپتر هم شد.آرین خیلی ذوق زده شده بود تو سرزمین عجایب و همش میگفت باز هم بریم شهر بازی(سرزمین عجایب)..... الهی قربونش برم پسرمو که اینقدر بازی رو دوست داره..........
29 مهر 1391