آرینآرین، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

شاهزاده کوچولوی ما آرین

ماشین شارژیه آرین جون

بعد از گذشت دو هفته امروز ماشین شارژیه آرین جون که بر اثر ضربه هایی که پسر قشنگم به این ماشین وارد کرده بود از تعمیرگاه به بازگشت. ماشینی که هنوز روی آسفالت خیابون راه نرفته و لاستیکهاش خاک به خودش ندیده بود گیربکس فرمون ماشین هرز شده بود و همینطور آینه سمت چپ شکسته بود و باطریش هم از کار افتاده بودو درب سمت چپ راننده را هم شکسته بود که خداروشکر مثه روز اولش شد و این ماشین هدیه پدر خدابیامرزم بود . وقتی آرین رو باردار شدم هدیه داده بود.خلاصه هیچ ماشینی از بزرگ تا کوچیک از دست آرین در امان نیست.......آرینه دیگه........... ...
20 شهريور 1391

آرین در رستوران بهار (جاده چالوس)

تقریبا یه شب درمیون با دوستامون و یا خودمون برای صرف چای یا شام به رستوران بهار (جاده چالوس) میریم. و صاحب رستوران که دوست بابایی هست برای اینکه آرین حسابی بهش خوش بگذره و شیطونی نکنه و بهونه نگیره براش یه سه چرخه داخل حیاط رستوران گذاشته تا آرین جون بازی کنه . واقعا دمش گرم خیلی با این کار آرین رو مشغول کرده و باعث شده به ما و دوستامون خیلی خیلی خوش بگذره و دیگه لازم نیست همش دنبال آرین بریم خودش به همه چیه اونجا هم آشناست و یه وقتایی هم با آبشارهای کوچک اونجا آب بازی میکنه و دیگه عادت کرده و هرشب میگه بریم جاده پیش احمد(دوست بابایی و صاحب رستوران) .
20 شهريور 1391

عید سعید فطر مبارک...

  هزاران آفرین بر جانت ای ماه روان عاشقان قربانت ای ماه مبارک باد ماه عشق بازان که بنشینند در ایوانت ای ماه مبارک باد عید روزه داران نکویان جهان مهمانت ای ماه مبارک باد شهر الله اعظم  همایون طالع رخشانت ای ماه همه مهمان سلطان وجودیم خوشا بر سفره ی احسانت ای ماه   ...
29 مرداد 1391

آرین و ارنیکا در قصر شادی...

  امروز من و عمه آرین تصمیم گرفتیم آرین و ارنیکا( دختر عمه آرین) را ببریم قصر شادی تا حسابی بازی کنند و همینطور دوتایی سوار قطار بشن. توی راه آرین دستمو محکم گرفته بود(البته توی خونه قول داده بود جلوتر از من راه نره و دستمو بگیره که پسر قشنگم به قولش هم عمل کرد.....آفرین قشنگ مامانی) و ارنیکا هم همش بهونه میگرفت که بره بغل مامانش و در آخر کار خودش رو هم کرد. رسیدیم قصر بازی و دوتایی سوار قطار شدن و ده دقیقا گشت زدند. تا اینکه رفتن سمت وسایل بازی که آرین حسابی حال کرده بود و اول سراغ استخر توپ رفت و بعد به ترتیب همه بازی هارو رفت. توی استخر توپ احساس میکرد توی استخر آبه عزیز دلم.... برای خودش پشتک میزد...شیرجه میرفت و......
29 مرداد 1391

افطار در باغ گردو...

امروز آخرین جمعه ماه رمضون من و آرین جون بهمراه بابایی برای صرف افطار باغ گردو رفتیم.آرین جون هم چهار تا دوست بزرگتر از خودش پیدا کرده بود و همگی با هم بازی میکردند.بعداز صرف افطار موسیقی زنده داشتن و آرین هم وسطاش کمی حرکات موزون انجام داد ولی انگار بازی با بچه ها بیشتر بهش مزه میداد ولی بچه ها وقتی از محوطه دور میشدند آرین بر می گشت پیش من و باباجونش و میگفت: ((نی نی ها بیان بازی تونیم)). خلاصه آرین دیگه خسته شده بود و بهونه میگرفت که کم کم روی پام خوابش برد و من و بابایی هم تونستیم از موسیقی زنده که بسیار عالی برگزار شد لذت ببریم.
29 مرداد 1391

شب قدر...

  خدایا قدر ما را به قدر مولاعلی(ع) نزدیک فرما.... شب قدر، گاه رویش جوانه‌های الغوث الغوث بر عرصه لب‌های تائب است. شب حضور روح و ملایک در محضر امام زمان (عج) است. شبی است که در عرصه آن انسان، ره صد ساله را یک شبه طی می کند. الهی آن شب که همه قرآن به سر می کنند ما را توفیق بده قرآن را به دل کنیم. خبر آوردند که امشب از هزار شب بهتر است و یک اتفاق ویژه می افتد و آن اینکه امشب دست ملکوت به طرف زمین کشیده می شود. *التماس دعا* ...
19 مرداد 1391

ماه رمضان ماه نزول قرآن

  حدیث از حضرت علی (ع):   سخاوتمند باش،ولى اسراف كننده مباش.در زندگى حسابگرباش ولى سختگير مباش. خدایا کمک کن دیرتر برنجم! زودتر ببخشم! کمتر قضاوت کنم و بیشتر فرصت دهم... رمضان ماه فرصتهاست.      *التماس دعا* ...
19 مرداد 1391