آرینآرین، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

شاهزاده کوچولوی ما آرین

چهارشنبه سوری....

آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می رویم سرخی تو از من، زردی من از تو جشن باستانی چهارشنبه سوری مبارک   برای آرین دوتا بالن گرفتیم و چندتا هم از انواع ترقه ها...باباجونش بالن ها را هوا میداد و آرین هم نگاه میکرد و ذوق میکرد و میگفت اوه کجا داره میره؟ و با صدای ترقه ها هم میگفت مامان چه صدایی داره خیلی صداش گنده است.... فدای اون زبون شیرینت بشم پسر قشنگم ....آرین جون دیشب رفته آرایشگاه و موهاشو خورد کرده و مدل فشن درست کرده و میگه به موهام دست نزنید خراب میشه مدل داده آقا آرایشگره و شب خوابیده بود و وقتی ظهر بیدار شد اولین چیزی که گفت :"مامان جون ببین موهام خراب نشده فقط دست نز...
28 اسفند 1391

آرین جون کوهنورد کوچک

امروز صبح بابایی و آرین جون دوتایی رفتن بام کرج  برای کوهنوردی و آرین جونم که خیلی استقبال کرده بود باباجونشو حسابی خسته کرده بود و اصرار میکرد که بالاتر بریم و دست باباجونشو گرفته بود و به خودش میگفت ماشااله آرین زورم زیاده.... الهی قربون کوهنورد کوچولوم برم من..... و هنگام برگشت از کوه به باباجونش گفته آب معدنی میخوام و کاکائو میخوام دیگه خسته شدم.....و همه اطرافیان هم با دیدن کوهنورد کوچک که با لباسهای ورزشیش صبح جمعه برای کوهنوردی اومده میخندیدند و ذوق میکردن بابایی هم وقتی اومد خونه و برای من تعریف کرد کلی هم خودم ذوق کردم و قربون پسر قشنگم رفتم.....الهی فدات شم...
18 اسفند 1391

تولد 30 سالگی مامان مرضی ...

  ای داد و بیداد از این روزگار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خدایا آخه چراااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعا چراااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا روزها باید اینقدر زود می گذشت که امروز بشینم پای سیستم و با دلی پراز خنده فریاد بزنم و بگم که من حاصل سی سال تجربه ام!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه  اصلا هم خنده نداره!!! همون تویی که داری این مطلبو میخونی فکر کردی هیچوقت سی سالت نمیشه یا شاید هم اینقدر ببچاره ای که سی سالگی رو رد کردی . پس هیچوقت درباره دیگران قضاوت بیجا نکن و همینطور بی مورد نخند!!! وحالا .... بعداز پا گذاشتن به عرصه وجود وارد دهه چهارم زندگی میشوم.......... تبریک و هزاران مبارکباد برای خودم...
13 بهمن 1391

شیرین زبونیهای آرین جون

این ماه آرین حرفهای بامزه و باحالی میزنه که شاید بنظر ما جالب و بامزه باشه ولی برای خودش خیلی هم با محتواست..... چندروز پیش خونه مامانم بوده و داشته بازی میکرده که به مادرم میگه ماشینم جیش داره ببرم دستشویی؟؟ و منظورش در کل این بوده که اجازه میدی ماشینمو ببرم روشویی بشورم . حرف جالبه دیگش این بوده که بعداز شستشوی ماشینش بازهم درحال بازی بوده و زمین میخوره و بلند میشه میگه مامانی برام زودباش اسپند دود کن و در آخر اینکه پنجشنبه با خالش داشته بستنی میخورده و میگه خاله بستنیه مرده و خالش میگه یعنی چی آرین بستنیه مرده ؟؟؟ آرین هم میگه یعنی اینکه مرده!!!! ودر کل پسر قشنگم منظورش این بوده که بستنیه یخ زده و بگذار کمی آب بشه بعد بخوریم!!! الهی قرب...
30 دی 1391

شب یلدا مبارک...

          بیاد پدر عزیزم که شب یلدای سال گذشته کنارمون بود.... روحش شاد و یادش گرامی.... یلدا چه شبی پر از حکایت دلداده به هم پر از حمایت یلدا شب ما شب قشنگییست سفره دلمون پر از یه رنگیست یلدا رو ببین سالی گذشته در فراق یار حالی گذشته یلدا می مونه تو خاطراتم تا یلدای بعد من با هاتم ...       ...
30 آذر 1391

چهارمین سالگرد ازدواجمون مبارک...

    باقلبی از عشق                         با خطی از حریر محبت                                   برروی یک برگ کهنه از یاس مینویسم:                 ** همسرم دوستت دارم و چهارمین سالگرد ازدواجمون مبارک**           ...
1 آذر 1391

سفر به شمال در پاییز....

پنجشنبه عصر بود و دلم خیلی هوای مسافرت کرد. و گوشیمو برداشتم با دوستام هماهنگ کردم و همه هم که پا بودن  تا ساعت یک شب همگی تو جاده جمع شدیم و با دو ماشین راه افتادیم.خیلی حال داد همه هم اهل سفر و خوش سفر.... ازاین بهتر نمیشد..... کندوان برای خوردن آش نگه داشتیم و آرین خواب بود.بعداز خوردن آش آرین جون هم بیدار شد و خداروشکر که آرین آش نخورد .دوست نداشتم بخوره و گفتم شاید مریض بشه.سوییچ ماشینمونو از همسرم گرفتم و خانوما همه با ماشین من رفتیم و آقایون هم بایه ماشینه دیگه...کلی خندیدیم و تعریف کردیم از دوران بچگیهامون و نوجوانی و تا اینکه رسید به جوونی که یکی از بچه های دوستم حالش خراب شد و ماشینو زدم کنار جاده یه دل سیر....... راه افتادیم ...
1 آذر 1391