آرینآرین، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

شاهزاده کوچولوی ما آرین

کلاس زبان رفتن آرین جون...

حدود دوهفته است که پسر قشنگم را کلاس زبان ثبت نام کردم و الان دو جلسه از آموزش زبانش میگذره و از کلاس و معلمش و همینطور زبان انگلیسی بخوبی استقبال کرده و طوریکه هرروز میگه مامان جون کی میرم کلاس زبان پیش معلمم خانوم جهاندوست و خیلی خوشحالم از اینکه علاقه مند به زبان هست و یادگیریه بالایی داره وسر کلاس کنار آرین میشینم و تماشا میکنمش و با معلمش کلی بازی میکنه و خوراکی میخوره و قراره اگه همینطور ادامه بده به یادگیریه زبان معلمش جایزه یه میکی موس به آرین بده و قضیه این میکی موس برمیگرده به شخصیتهای کتابش و اینکه سرکلاس با عروسک میکی موس آموزش میبینن و من هم به نوبه خودم براش آرزوی موفقیت میکنم و امیدوارم پسر قشنگم همیشه تو زندگیش موفق و موید با...
28 تير 1392

روز پدر مبارک...

برای تبریک روز پدر پیش باباجونم رفتم و مثه هر سال این روز خجسته را بهش تبریک گفتم البته با تفاوت اینکه امسال و سال پیش برای تبریک روز پدر باید سر خاک پدرم میرفتم و دیگه کنارم نیست که جواب تبریکهای مرا پس بدهد............. پدرم دوستت دارم و همیشه در قلب منی ای همه وجودم که وجودم از توست...... یرای همسر عزیزم یه آویز طلا که اسمش بصورت فارسی بود را براش هدیه گرفتم و تقدیمش کردم و البته هدیه من و آرین جون بود برای بابا جونش..........
27 خرداد 1392

اسباب کشی با کمک آرین جون

این روزها سرگرم جمع کردن اسباب و اثاثیه منزل هستیم برای جابجایی و آرین جون هم به نوبه خودش کمکم  میکنه البته فقط ماشینهای خودشو داخل کارتن جمع میکنه ولی000000 یه دفعه همه را میریزه پایین و میگه مامان جون با این ماشینم بازی میکنم و بعد همشون را جمع میکنم و در آخر همشونو ول میکنه و میره................. اینم از کمک رسانی آرین جون000
27 خرداد 1392

روز مادر مبارک...

                          من هم به نوبه خودم این روز بزرگ و خجسته را به همه مادران فداکار و دوست داشتنی در سراسر دنیا تبریک میگم و با تمام وجود برای همه مادران بخصوص مادر عزیزم سلامتی توام با دلی شاد را آرزومندم. راستی امروز پسر قشنگم با اون زبون بچه گانه و شیرینش روز مادر را بهم تبریک گفت(( مامان جون روزت مبارک )) و خیلی خوشحالم کرد و خیلی به خودم بالیدم و از خداجونم تشکر کردم که پسر مهربون و نازی مثه آرین جون را بهمون داده ...خداجون هزاران مرتبه شکر ازت ممنونم بخاطر همه نعمتهای خوبی که بهم دادی.....شکر...&...
11 ارديبهشت 1392

سیزده بدر...

  سبزه رو از سفره بگیر / ماهی را با خودت بیار وقتشه بیرون بزنیم / سیزدهمین روز بهار صبح سیزده بدر پنج ماشین بودیم و همگی از درب منزل ما حرکت کردیم و به یه جای سرسبز و خوش آب وهوا رفتیم و هرکس با هم سن و سال خود مشغول صحبت و بازی و بقیه هم مشغول آتیش درست کردن بودن و بساط جوجه را ردیف میکردن برای ناهار وخلاصه آرین جون هم با دوتا از بچه های هم سن خودش مشغول توپ بازی بودن و پشت صندوق ماشین خودمون دراز میکشیدن و شعر میخوندن و قایم باشک بازی میکردن و بعداز صرف ناهار همگی خونه یکی از فامیلا رفتیم و آش درست کردن و دور هم خوردیم و آقایون همگی رفتن به استخر و سونای خصوصی یکی از دوستان و بعد برای صرف آش همگی تشریف آو...
31 فروردين 1392

خرید عید آرین جون...

امسال آرین جون برای عیدش یه جفت کفش کالج ال وی خوشگل خرید و از همون جا کفشهای جدیدش رو پوشید و رفتیم بیرون .الان چندروز از خرید کفشها میگذره ولی اینقدر کفشهاشو دوست داره تو خونه هم میپوشه و بازی میکنه و میگه مامان جون داماد شدم..... الهی قربون پسر نازم برم من که اینقدر عاشقشم... و ملزومات دیگه را که قبلا براش خریده بودیم براش آماده کردم که روز اول عید میریم عیددیدنی خونه مامانی بپوشه گل پسرم...
28 اسفند 1391

پنجشنبه آخر سال... مراسم پدر عزیزم

 بیاد پدر عزیزم که سال گذشته با حضور گرمش به زندگیمون گرما بخشیده بود ولی امسال.... بهار سبز در راه است، همه هفته های سال روز پنجشنبه دارد . اما عصر آخرین پنجشنبه سال حال و هوائی دیگر دارد " ... همه خانواده و بستگان و فامیلها سر مزار پدر بودیم و برای شادی روح پدر فاتحه خواندیم و قرآن تلاوت نمودیم  وخیراتخش نمودیم .انشااله که برسه به روح بابای عزیزم. باباجون خیلی دلم برات تنگ شده و این روزا آروم و قرار ندارم و هنوز نمیتونم باور کنم نبودنت را..... آرین جون هم به نوبه خودش خیلی زحمت کشید و برای باباجونم صلوات میفرستاد و روی سنگ پدرم و سنگهای اطراف با دستای کوچیک و نازش برنج میریخت تا پرنده ها بیان و بخورن قربون محبت پس...
28 اسفند 1391