آرینآرین، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 16 روز سن داره

شاهزاده کوچولوی ما آرین

اولین مسافرت دونفره بعد از دوسال...

  السلام ای حضرت سلطان عشق یا علی بن موسی الرضا ای جان عشق السلام ای بهر عاشق سرنوشت السلام ای تربتت باغ بهشت اگه انشااله به لطف خدا جون قسمت بشه و  آقا بطلبه بیست و یکم ماه رمضون من و همسر عزیزم دوتایی قراره بریم پابوس امام رضا(ع) وکلی باهاش حرف بزنیم و دردودل کنیم. این اولین سفر دونفره ما بعد از گذشت دوسال هست.یعنی بعداز بدنیا اومدن آرین جون... هنوز نرفته دلم پیش پسرمه و امیدوارم بتونم بدون آرین و شیطنتاش طاقت بیارم. یادش بخیر .... پارسال سفر مشهدمون پدر عزیزم هم بود و خانوادگی رفتیم ولی امسال.... خدا بیامرزدت باباجونم ... بابای گلم تا آخر عمر مدیونتم مدیون یه دنیا محبت و خوبیهات.... مدیون همه چیزها...
19 مرداد 1391

درگذشت پدر عزیزمان....

                                              آن گنج نهان در دل خانه پدرم بود هم تاج سرم بود هم بال و پرم بود هرجا که زمن نام و نشانی طلبیدند آوازه نامش سند معتبرم بود   **پدرم روحت شاد و یادت گرامی** امروز هشت روز از درگذشت پدر عزيزم ميگذره و من همچنان در شوک از دست دادنش مانده ام. هنوز باورم نميشه که ديگر پدرم در کنارم نيست....خيلي دلتنگم ...دلتنگ اون روزهايي که صدای صحبتها و خنده هايمان...
19 مرداد 1391

تولد 2 سالگی آرین جون...

امروز تولد آرين جونه و به سلامتي دو سالگيش تموم ميشه ولي بدليل فوت پدر عزيزم تولدي براش نگرفتيم ولی کادوهاشو گرفت و فقط کادوی من و بابایی مونده که حتما براش تو یه فرصت مناسب جبران میکنیم .خيلي ناراحت شدم هم براي پسر قشنگم و هم اينکه امسال تولد پسر گلم پدر عزيزم در کنارمون نيست .به هر حال قسمت ما هم اين بوده و ....اميدوارم اگه دل و دماغي برامون بمونه بعد از مراسم چهلم پدرم يه کيک براي پسرم بخريم تا شمع دو سالگيشو که عيد از کيش براش خريده بودم فوت کنه و اينطوري بتونيم دل آرین جون را هم بدست بياريم... ...
19 مرداد 1391

خريدهاي عيد

خدارو شکر امسال اولين سالي بود که خريدي نداشتم و سه ماه پيش خريدهامو انجام داده بودم.و فقط آرين جون و بابايي خريد داشتن.بابايي هم خيلي راحت و بي دغدغه مثه همه آقايون خريد کرد و براي آرين جون هم خودم يه بلوز خيلي قشنگ خريدم و چون اين روزها هوا سرد بود با خودمون بيرون نمي برديمش.و حالا دنبال يه جفت جوراب شيک مي گشتم که به رنگهاي داخل بلوزش بخوره که يه جفت خريدم ولي خيلي هم اون چيزي که ميخواستم نشد.و کفش هم دخترعموي بابايي از دبي براش گرفته بود که ديگه اندازه پاش بود. ولي يه جفت صندل براي تابستونش خريدم که خيلي شيکه.... راستي يه تيشرت خوشگل هم براي تابستونش از ساليان خريدم. ميدونم يه خورده زوده براي خريدهاي تابستوني ولي اين دوتارو خيلي چشم...
19 مرداد 1391

22 ماهگی آرین جون

امروز آرین جون مامانی وارد 22 ماهگی شد. قربونش برم پسر قشنگمو هر روز شیرین تر و با مزه تر میشه و کلمات بیشتری یاد میگیره ولی برای دل بردن من فقط از یه کلمه استفاده میکنه و میگه: مامان..... و موقع صدا کردنم مامان گفتنو میکشه و میپره بغلم و یه بوس تپل میکنه.آخ خ خ خ خ  که چه مزه ای میده اون لحظه شیرین تر از عسله و غیر قابل وصف.خداجون شکرت چقدر احساس مادر بودن خوبه و چه احساس قشنگیه وقتی هرروز شاهد بزرگ شدن فرزندت باشی و جلوی چشمات قد بکشه و بزرگ بشه و زبون باز کنه و کلمات بیشتری رو تکرار کنه........ و از همه مهم تر خودش به تنهایی دوست داشته باشه غذاشو بخوره...    ...
19 مرداد 1391

لحظه تحويل سال نو 1391

دو ساعت قبل از تحويل سال نو هفت سين و ملزومات تحويل سال را چيدم و خوابيدم . حدودا نيم ساعت به تحويل سال مانده بود که بيدار شديم و البته آرين جون هنوز در خواب ناز بسر ميبرد که داشتم پايه دوربين رو تنظيم ميکردم براي عکس و فيلم که آقا از خواب بيدار شد و يه راست رفت سراغ هفت سين و تنگ ماهي. و باچشماي خوابالو و صداي نازش ميگفت مامان مايي...مايي... سال تحويل شد و آرين يه دفعه غيبش زد و رفته بود توي اتاق روي تختمون دراز کشيده بود و بعداز تحويل سال اومد و رفت بغل باباجونش و عيديشو گرفت.و کلي هم سه تايي عکس و فيلم گرفتيم. و حاضر شديم براي عيد ديدني به خونه بابا جونم رفتيم و چون عيدي هر سه تاييمونو چند روز به عيد داده بود روز اول عيد دشت...
19 مرداد 1391

چهارشنبه سوري سال 90

هر ساله چهارشنبه سوری رسم داريم که پدر و مادرم  به منزل ما تشریف میارن و بساط شام و شيريني و ميوه و آجيل چهار شنبه سوري و همينطور هديه اي به رسم ياد بود براي ما (البته براي من که دخترشونم ميارن). چون اين رسم به افتخار دختر خونه انجام ميشه.ولي امسال به دلايلي مجبور شديم که ما به خونه باباجونم بريم و همه اين مراسم اونجا برپاشد.واقعا که رسم خيلي قشنگيه خيلي حال ميده.عصري صداي ترقه و نارنجک و ... بلند شد و اين يعني شروع چهارشنبه سوري.... همسرم که از قبل تدارک امشب را ديده بود شروع به زدن ترقه و... غيره نمود و من هم باهاش همکاري ميکردم  البته تو خيابون. و همسايه ها هم کوتاهي نميکردن در برپايي اين امر مهم. ولي آرين قشنگ ماماني ...
19 مرداد 1391