آرینآرین، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

شاهزاده کوچولوی ما آرین

یه پیاده روی طولانی دو نفره .....

دیروز عصر من و آرین جون حاضر شدیم تا با هم برای اولین بار به یه پیاده روی طولانی دو نفره بریم. و یه بیسکویت هم به پسر قشنگم دادم تا حسابی کل راه مشغول خوردن و دیدن مغازه ها بود طوریکه اصلا دست منو نمیگرفت و مجبور بودم از سر کوچه ها که می گذشتیم بغلش کنم و بگذارم اون سمت که خدایی نکرده با ماشینها تفاصد نکنیم. وسطهای راه نگاهم میکرد و یه لبخند ملیح نثارم میکرد و به این معنی که کلکی برات دارم  تا اینکه از مسیری که اومده بودیم برمیگشت و می دوید تا منم دنبالش بدوم و من هم نامردی نکردم و دویدم هم پسرم کلی می خندید و خوشحال بود و هم من یه یادی از بچگیهام کردم. خیلی خوشحال بودم که بیرون اصلا بهونه خرید یا اینکه خسته شده باشه و بغلش کنم نمی...
21 دی 1390

یه گردش دو شیفته...

امروز جمعه برای ناهار خونه مادرجون رفتیم و سپس همگی برای گردش به برغان رفتیم و منظره زیبای روستا که تقریبا هنوز پوشیده از برف بود مثه پوسترها بود.وبعداز کلی گردش هوا دیگه داشت تاریک میشد و باید سریع بازمیگشتیم خونه تا به سانس دوم گردش که با دوستامون بود میرسیدیم.(به این میگن یه برنامه گردش فشرده.....) اینم یه جورشه دیگه... با دوستامون بعداز صرف عصرونه راهی فرحزاد شدیم .مثه همیشه حسابی خوش گذشت و آرین هم حسابی واسه خودش خوش میگذروند. خدانکنه ما بخواهیم بریم جایی برای صرف چای......این آزمایشات آرین تمومی نداره............ باز هم بساط قوری و فنجون و همون کارهای همیشگی و در آخر چای نخوردن و ریخت و پاش های این گل پسر...........خلاصه اینکه ما با و...
13 دی 1390

دومین شب یلدای آرین جون

  پسر قشنگم... انشااله همه لحظه های پایانی پاییزت ، پر از خش خش آرزوهای قشنگ باشه... با آرزوی صد و بیستمین شب یلدا واسه تو فرشته خوشبختی... بدو که روز کوتاهه / پائیز آخر راهه هندونه رو آوردی؟ / جوجه هاتو شمردی ؟ زمستون میشه فردا / مبارک باشه یلدا !    شب يلدا شد و ميلاد خوش ايزد مهر زايش نور از اين ظلمت تاريک سپهر شب يلدا شد و بر سفره دل باده عشق رخ معشوقه و مدهوشي دلداه عشق شب يلدايتان پرستاره و پرخاطره باد... ...
13 دی 1390

کریسمس 2012 مبارک

   پسر قشنگمون آرین جون:       اميدوارم بابانوئل به جاي کادوي زيبا       تقدير زيبا براي تو هديه بياره       تقدير خوب رو نميتوني الان حس کني       اما در آينده ميفهمي بهترين آرزو رو برات داشتیم،عزیزم کریسمس مبارک... امسال دومين کريسمس آرين جونه و امشب همه پدربزگها و مادربزرگهاي آرين جون و همچنين عمو سعيد خونمون دعوت بودن وهمگي دور هم جمع بوديم و زحمت شام امشب با مادرجون بود و براي شام کوفته تبريزي تدارک ديده بود. دستش درد نکنه حسابي سنگ تموم گذاشته بود بخصوص با تزئينات قشنگي که انجام داده بود.آرين جون مهمون نواز ...
13 دی 1390

تولد دوست مامانی در جاده چالوس

امشب تولد دوست دوران دانشگاه ماماني بود و همگي براي شام به رستوران کوهساران جاده دعوت بوديم. بعد از شام در مسير رستوران ماشينهارو نگه داشتيم و حسابي همه بزن و بکوب کرديم و آرين جون سردش شده بود و بابايي داخل ماشين برد تا نازگل ماماني گرم بشه.و آرين هيجانزده به هممون نگاه ميکرد و بعد براي صرف چاي به سفره خانه بهار در همان جاده رفتيم و طبق معمول هميشه آرين با قوري چاي و فنجونها شروع به بازي کرد البته دانشمند کوچولوي ما چاي رو از قوري به فنجون ميريزه و بلعکس. و دقيقه ها اين عمل رو انجام ميده تا از آزمايشاتش نتيجه بگيره و بعد از اینکه همشو روی زمین میریزه در آخر بي خيال ميشه.خلاصه اينکه امشب خيلي خيلي به همه خوش گذشت برگشتني با صداي موسيقي ...
9 دی 1390

بيست ماهگي آرين جون مصادف با اولين زيارت حضرت عبدالعظیم

امروز صبح من و آرين و بابايي و مادرجون و پدرجون همگي براي زيارت رفتيم شاه عبدالعظيم و آرين جون براي بار اول بود که به زيارت مي اومد و البته يه بار هم وقتي تو دل ماماني بود اومده بود . پسرقشنگم وقتي از ماشين پياده شديم دستمو رها کرد و خودش به سمت حرم راه افتاد و منم دنبالش. تو حياط حرم راه ميرفت و اطراف را نگاه ميکرد و براي گنبد از دور بوس ميفرستاد. و بعدش با پدرجون و بابايي برای زیارت بسمت آقایون رفتند. ماماني زیارتت قبول .الهي هرچي تو اون دل کوچيکت حاجت داري خداجون برآورده کنه عزيز دل مامان . ...
28 آذر 1390

واکسن یک و نیم سالگی (آرین جون 18 ماهگیت مبارک...)

امروز آرین عزیزم 18 ماهه شد. و صبح برای واکسن 18 ماهگیش سه تایی رفتیم مرکز بهداشت تا گل پسرم واکسن بزنه الهی قربون اون قد و بالات برم مامانی.بعد از واکسن خونه مادرجون رفتیم و مادر جون کمک حالم بود آخه امروز خیلی پات درد داشت و همش بهونه میگرفتی.دیگه واکسن نداری تا روزیکه به امید خدا بری مدرسه. از روزیکه خداجونم تورو به ما داده هر وقت که واکسن داشتی من از روز قبل ناراحت درد کشیدنت بودم و وقتی میرفتیم واکسن بزنی بابایی بغلت میکرد و داخل اطاق واکسن می برد و من دلم طاقت نمیاورد درد کشیدنت رو ببینم. خداروشکر امروز آخریشه تا چهار سال و نیم دیگر خدا بزرگه .....  ومن از طرف آرین با شادمانی میگم: بای بای واکسن! &nb...
16 آذر 1390

شام غریبان در چیذر

این شمعِ وجودِ حسین است که محفلِ محرم را پیوسته روشن نگاه می دارد. از روز اول محرم تا امشب شام غریبان پسر قشنگم با صدای نوحه از رادیو و تلویزیون و همچنین دسته های خیابان سینه میزدی و از جلوی هر هیئت و مسجدی که میگذشتیم پرچمها و گنبد مساجد را از دور می بوسیدی ومن و بابایی با دیدن این تصاویر زیبا به وجود پسر گلمون که اینقدر با درک و فهمه افتخار میکردیم.البته همه اینارو مدیون مادر جون هستیم که اینقدر قشنگ معنی محرم و مسجد و زیارت حرم را به آرین جون آموزش داده....مادرجون زنده باشی و دستت درد نکنه و اجرت با امام حسین(ع) . ...
16 آذر 1390

آرین در دومین محرم

عالم همه محو گل رخسار حسین است / ذرات جهان درعجب از کار حسین است دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش / یعنی که خدای تو عزادار حسین است فرا رسیدن ماه محرم را به عزادارن راستینش تسلیت عرض میکنم آرین جون عکس زیر برای هفت ماهگیته در اولین محرم آرین جون عکس زیر برای نوزده ماهگیته در دومین محرم ...
16 آذر 1390

مسابقه نی نی و محرم

محرم نام نخستین ماه از ماه های قمری است. علت نامگذاری این ماه به محرم آن بود که پیش از ظهور اسلام، در دوران جاهلیت، جنگ و خونریزی در این ماه ها ممنوع بود. بنی امیه در سال 61 هجری، با ریختن خون سیدالشهدا و خاندان و یارانش در این ماه و پدید آوردن حادثه کربلا، احترام ماه حرام را نگه نداشتند. ...
16 آذر 1390